خبر را در صفحه اصلی ببینید
خبر را چاپ کنید
۹۶/۰۲/۱۱ ۰۸:۰۷
شناسه خبر : 19424

برای تمام آموزگارانم/ تقدیم به روح بزرگ جناب آقای جمال شوشتریان …

هفته نامه مرودشت، علی کشاورزی- توضیح: حدود ده سال پیش، این متن را نوشته ام اما امروز، در هفته ی معلم، آن را به روح بزرگ جناب آقای جمال شوشتریان تقدیم می کنم. من از سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، افتخار داشتم شاگرد دبستانی باشم که ایشان مدیرش بودند. دو سال پیش ایشان را در ...

هفته نامه مرودشت، علی کشاورزی-

_MG_1864توضیح: حدود ده سال پیش، این متن را نوشته ام اما امروز، در هفته ی معلم، آن را به روح بزرگ جناب آقای جمال شوشتریان تقدیم می کنم. من از سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، افتخار داشتم شاگرد دبستانی باشم که ایشان مدیرش بودند. دو سال پیش ایشان را در فضای مجازی یافتم و به ویژه از طریق فیس بوک با ایشان در ارتباط بودم، قصد کرده بودم که امسال در ایام نوروز، به دست بوس ایشان بروم، اما به قول حافظ:

 چه کنم سعی من و دل همگی باطل بود

و باز به قول قیصر امین پور: همیشه چقدر زود دیر می شود

در اسفند ۹۵ این مرد فرزانه، رخت به سوی معبود کشید و

تو رفتی و بهار رفت و هر چه بود گذشت.

***

 

به نام خدا

برای تمام آموزگارانم…

 

شب است و زورقِ خیالم، بر ساحلِ دریاچه ی احساس، آرام گرفته.

 

گویی نشسته ام در انتهای شبی آرام و خاطره انگیز،

 

با خود و تنها

چه می گویم؟

رها شده از خود و سخت بی‌خود،

 

آری از خویش رفته ام…

از خویش رفته‌ام تا نا‌کجا‌های سال های دور،

 

شب است و نسیمی گرم می وزد.

بادِ شبانه، آبستنِ عطرِ گل های گرمسیری است،

نیک می دانم که این فصل، فصلِ عاشقی شب بوهاست.

 

از مسجدی دور؛

از عمیق ترین‌ پیوندها‌یم با نمی دانم کجا،

آواز خوشِ قرآن می‌آید:

“محمد……………. بخوان، بخوان:

به‌ نام خدایی که به انسان، با قلم، نوشتن را آموخت

بخوان:

به نامِ خدایی که به انسان، آن چه را نمی‌دانست، آموخت”

 

خاطرم سرشار می‌شود از یادِ خاطره های دور،

امواج در قلبم به طغیان اند.

وه که چه توفانی ام امشب؛

خیالی لطیف، چونان دستانِ نوازش گرِ خدا، ذهنم را می نوازد.

 

آه، چه شیرین است این نوازش!

به کودکِ خفته در بستری مانم

که صبح گاهان، تن به نوازشِ مادر سپرده،

مست و سرخوش، چشمانِ بیدارِ خویش را بسته و نمی خواهد که برخیزد.

***************************************

 

در تصویری مه‌آلود؛

پاهای لرزانِ خویشم آید با یاد، در اولین روز پاییز آن سال‌های دور

و مدرسه‌ای چنان بزرگ که تمامتِ چشمان سرگشته‌ام، را پر می‌کرد.

 

قلبم، کبوتری آسیمه‌سر را می‌مانست، که بی‌‌مهابا خود را به قفسِ سینه‌ام می‌کوبید

 

نیک که به یاد می‌آورم…

 

خودم بودم،

آری، من بودم… کودکی کوچک، ترسان و هراسان،

مانده در وهمی بزرگ،

گم شده در گستره ای پهناور و ناشناخته ی فردا …

لوح ها را دیدیم و صدای گرمِ آموزگار را شنیدیم که وحشت را می زدود و عشق می فزود.

پس فردا …

رقص ناشیانه ی مدادم بر سپیدی دفتر… آیا این بسان گناه نخستین آدم بود؟

و فردایی دگر…

 

اولین درس: آب     آب       آ با کلاه      ا بی کلاه

 

و فردایی دگر…

درس دگر: بابا       بابا…   بابا   آب،  بـ کوچک، ب بزرگ

 

و فرداها از پی هم…

نان… نان…  بابا آب داد، بابا نان داد

 

و درس‌ها کز پی هم می آمدند:

آن مرد آمد، آن مرد در باران آمد، آن مرد با اسب آمد و… هنوز تصویر آن مردِ سوار بر اسبِ داس در دست، زیر باران در خاطرم مانده…

 

چه قدر فردا در مدرسه بود و در زیر درختِ هر فردایی، درسی به انتظار ما نشسته بود.

 

سال نخست گذشت…

 

و من از عظمت و بلندای تابستان آن سال، در حیرت بودم.

سال دوم، درسِ اولین روزِ دبستان بود و دندان شیری و برگ ریزان و تصمیم کبری و روباه و خروس و کوکب خانم.

 

سال های بعد… چوپانِ دروغ گو، دهقانِ فداکار، رستم و سهراب، هفت خوانِ رستم، باز‌ باران، عیدِ نوروز، پسرکِ فداکار، مازندران، چشمه و سنگ، آرشِ کمان گیر و داستان “دهکده ی نو” که در ابتدای فارسی پنجم این گونه شروع می‌شد: “روزی کلاغی که جوجه ایش را عقابی سنگ‌دل ربوده بود…”

 

هم از این سان بود که آرام آرام، چونان طنازیِ حریر، آیاتِ کتب، بر حرای دلم نازل می‌شد و مرا مستی می‌فزود از پی مستی و چنان مستم، چنان مستم من امروز…

*********************************

 

سال‌ها گذشت، روزها آمدند و شب‌ها رفتند، قلب‌ها قد کشیدند و احساس‌های خوب کودکی فرو ریختند.

 

دوران ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه، یکی پس از دیگری چون باره‌ای تیز پا و چست، از برم گذشتند.

 

کنون، مردی ام در وادی دهه‌ی پنج، از عمر خویش،

 

با این همه، دلی کودک دارم.

 

هر‌گاه که دانش آموزان را می‌بینم

یا چشمم به کلاس می‌افتد،

 دوباره شوقِ کودکی، از درونم می جوشد،

باز می گردم به هفت سالگی خویش؛

مبهوت، شاد…. و اندکی بازیگوش

و باز صدای آموزگارانم در گوش طنین می‌افکند:

خانمِ شمس‌الضحی تِگُل را می بینم که برای‌مان لوحه‌ها را شرح می‌دهد.

 

خانمِ محمودی را که لغت‌‌های سختِ فارسی دوم را روی تخته سیاه می نویسد.

 

خانمِ بهرامی را که در کلاس سوم، جدولِ ضرب را به ما می‌آموزد.

 

خانمِ مینا پژوهی که علومِ چهارمِ دبستان را درس می دهد.

 

خانمِ فاطمه نبیئی که مساله های سختِ امتحانِ نهایی پنجمِ دبستان را برای مان حل می کند.

 

و ابهت آقای شوشتریان، نیک مردی از نیکان روزگار که بر کل مدرسه سایه انداخته

 

و من دوباره کودکی می‌شوم با:

کت و شلوار توسی

و پیراهنِ سفید

و سری که البته با نمره ی دو تراشیده اند.

و چشمانی که شادی و شیطنت و حیرت و امید در آن، خانه کرده اند.

 

چه قدر دلم برای مدرسه مان تنگ شده است

 

چه قدر دلم برای آموزگارانم تنگ شده است

 

چه قدر دلم برای هم کلاسی هایم تنگ شده است

 

چه قدر دلم برای گچ و تخته سیاه تنگ شده است

 

چه قدر دلم برای لغت های سختِ کتاب فارسی تنگ شده است

 

چه قدر دلم برای همه ی چیزهای خوب تنگ شده است

 

چه قدر دلم می‌خواهد باز می توانستم، پشت آن نیم کت های کوچک بنشینم

 

چه قدر دلم می خواهد می توانستیم باز، با دوستانم توی حیاطِ مدرسه، به دنبال هم دیگر بدویم.

 

چه قدر حیاطِ مدرسه مان، در روزهای بارانی و برفی، زیبا بود.

 

چه قدر روزهای قبل از عید، خاطره انگیز بود

 

چه قدر فصلِ امتحانات خرداد زیبا بود

 

خدایا…. آن روزها…. زندگی چه قدر زیبا بود؟

******************************

 

اکنون……

من مانده‌ام و روزمرگی ها،

من و این آدم های گیج،

در مسابقه ای بی برد،

کور و عبث، با تمام توان،

 

می دویم و می دویم و می دویم

 

…. حاصل دویدن مان، تنها خستگی است و خستگی و خستگی…..

 

گاه که از زندگی زخمی می شوم، هنگامی که تمام وجودم را سمومِ زندگی پر می کند،

 

خویش را می سپارم به دستِ یادهای دور، روزهای خوبی که در دبستان بودم.

 

پاییز زیبا را به یاد می آورم که با خود، عطر کتاب های نو را می آورد؛

 

زمستان سرد را می ‌نگرم از پشت پنجره های زیبای کلاس مان؛

 

حیاط بزرگ مدرسه زیر بارش باران و برف؛

کلاس اما صمیمی و گرم.

 

نیک یاد می آورم که قطراتِ باران چه گونه از تور والیبال مدرسه مان فرو می چکید.

 

بهاران، زیر آفتاب جا‌ن نواز، گویی در هوا، عطرهای اساطیری جریان داشت.

 

خنده های شاد بچه‌ها با سر و صدای پرندگان در هم می آمیخت.

 

سر کلاس که بودیم، گنجشک ها در حیاط غوغا می کردند.

رقص پرستوها نیز در آسمان حیاط مدرسه دیدنی بود.

روزهای زیبایی که پرچمِ مدرسه، بر بلندای میله، تن به باد می‌سپرد.

 

آن‌گاه سعی می کنم

چهره‌ی دژخیم گونه ی انسان‌هایی را که امروز، گرگ یک دیگرند،

 به آن روزها، بازگردانم، تا شاید معصومیت از دست رفته شان را به یاد خویش آورم،

باشد که اندکی آرام گیرم.

 

در آن خلوتِ آرام،

از ایشان، نه کس به زور نان می خورَد و نَه کس، تن به زور دیگری می ‌دهد.

نه کس نانِ خویش، به سالوس و ریا می آلاید و نه کس، فریب دین به دنیافروشان را می خورَد.

 

نه کس به سودای خامی به دام می‌افتد و نه کس به سودایی دام می افکند.

نه کس برای نانی، سگِ هم چو خودی می‌شود و نه کس، دیگری را می‌درد.

 

نه کس خسته و بی پای است و نه کس، بر ماندگان می‌تازد…

همگان، همان هم کلاسی‌های شاد و پاک‌ِ قدیمی اند.

***************************************

 

روز معلم، روز عشق و توفیق آموختن بر شما مبارک باد